تبليغاتX
بود و خواهد بود...

سیزده رجب است.دریای حسن ایزد، چون موج می خرامد...

کار همه محبان همچون زرست امشب

جان همه حسودان کور و کرست امشب

دریای حسن ایزد چون موج می‌خرامد

خاک ره از قدومش چون عنبرست امشب

دایم خوشیم با وی اما به فضل یزدان

ما دیگریم امشب او دیگرست امشب

امشب مخسب ای دل می‌ران به سوی منزل

کان ناظر نهانی بر منظرست امشب

پهلو منه که یاری پهلوی تست آری

برگیر سر که این سر خوش زان سرست امشب

چون دستگیر آمد امشب بگیر دستی

رقصی که شاخ دولت سبز و ترست امشب

والله که خواب امشب بر من حرام باشد

کاین جان چو مرغ آبی در کوثرست امشب


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:12  توسط  ح.ص.  | 
« به مناسبت آخرین امتحان .»

نه ناقه ای دارم

که پی کنند

و نه چون ابراهیم،تاب امتحان هایی آن چنان سخت

بگذار همین جا در شکم ات بمانم.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:13  توسط  ح.ص.  | 

از نیمه ی شب چندی گذشته ست.گذرم به جلد ششم کافی می افتد. حدیث های جالبی می بینم.از تره تیزک خوشم نمی آمد و از گشنیز.حالا روایت های مربوط به آن ها را هم دیدم و خیالم راحت شد.چغندر( یا چقندر) هم چیز خوبی ست.تبرکاْ این دو روایت را نقل می کنم:

الف.عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمد عن الحجال عمن ذکره عن أی عبدالله علیه السلام قال: کان رسول الله صلی الله علیه وآله یأکله القثاء بالملح.(پیامبر صلی الله علیه و آله، خیار را با نمک میل می کردند.)

ب.محمد بن یحیی عن عبدالله بن جعفر عن محمد بن عیسی عن عبید الله الدهقان عن درست الواسطی عن عبدالله بن سنان قال: قال أبوعبدالله علیه السلام:إذا أکلتم القثاء فکلوه من أسفله فإنه أعظم لبرکته.(امام صادق علیه السلام فرمودند:خیار را از ته بخورید چرا که برکت آن بیشتر می شود.)


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:38  توسط  ح.ص.  | 

" کزاز به پرکارترین ماهیچه های بدن حمله می کند. به ماهیچه های فک. وانقباضی دردناک آن ها را فرامی گیرد و از کارشان می اندازد و چهره انسان را شبیه شیطانکی می کند که می خندد.خنده ای شیطانی..." گاهی ذهن انسان، کزاز می گیرد.منقبض می شود.کزازهای ذهنی نیز به پرکارترین بخش های ذهن حمله می کنند.گاهی انسان وسوسه می شود که کاش کزاز بود.لعنت خدا بر شیطان.بر خنده های شیطانی.


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:19  توسط  ح.ص.  | 

چند شب ست که از گزند زمانه به مولانا پناه برده ام. از سایه ها به این آفتاب...حرام دارم با مردمان سخن گفتن.و چون حدیث تو آید، سخن دراز کنم...ما-مردمان بی اخلاق- کاش به جای سنگ به آب پناه می بردیم.آب،چهره ها را می شوید.نه این که خسته شان کند.سجاد از این که شاعرانه سخن بگویم می آزرد و من وقتی از زشتی ها می گویند.امروز علی ایمیلی برایم فرستاد که مضمون جالبی داشت:«بهار تمام شد...».باز هم معرفت علی...راستی بالزاک می نویسد زن در سی سالگی به اوج زیبایی و طنازی می رسد.من فکر می کنم انسان در سی سالگی متولد می شود و در چهل سالگی به بلوغ می رسد.

گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت

دهمت بیم. مبارات تو، اما نکنم

تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم

در جهان خرد و عقل ترا جا نکنم...


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:47  توسط  ح.ص.  |