دیروز صبح برای گرفتن امتحان به دانشگاه رفتم.پاورچین پاورچین.این روز ها، شترهای زیادی می بینم.همه ابن اللبون و این چنین ست که هم بازار شیر کساد شده ست و هم بازار سواری.امتحان خوبی گرفته بودم و انصافاْ خوب هم جواب داده اند.مایه امیدواری ست.عصر رفتیم ده.خانه ی ده را پدر، تازه تعمیر کرده اند و من خاطرات نوباوگی ام را...ومن نعمره ننکسه فی الخلق. توت ها رسیده اند. توت های تشنگی خورده.آزرده از خشکسال.اما شیرین و سپید. حتی شیرین تر و سپیدتر از توت های «کن». من مشتی توت سپید چیدم و تعارف کردم.نسیم که می وزید توت ها مانند باران روی زمین می ریختند و من شاعرانه تماشای شان کردم...ساعتی در ایوان و در مجاورت نسیم، غنودیم.ساعتی فارغ از خرافات پریشان.یک چند مانده بود به غروب که بارانک پشه پرانی گرفت.به دامنه های شیرکوه نگاه کردم.مه گرفته بودند و زیبا شده بودند.این منظره ها،آن هم در این موقع از سال و در یزد خیلی بعید ست.بارانک، دوامی نداشت.دلم برای احمد تنگ شده بود.شماره اش را گرفتم و جرعه ای با هم گپ زدیم از حوادث این روزها.از خاصیت خون های شهیدان...شام خوردیم و شب راهی شدیم که برگردیم یزد.در راه، به حرف های احمد فکر می کردم.خون های شهیدان.

فقُلتُ ومثلي بالبُكاء جَديرُ
أسِرْبَ القَطا هَل من مُعيرٍ جَناحَهُ
لعلّي إلى من قَد هَوِيتُ أطيرُ
وأي قطاة لم تعرني جناحها
فعاشَتْ بضَيرٍ والجَناحُ كَسِيرُ
وإلاّ فَمَنْ هذا يُؤدِّي تَحِيّة ً
فأشكره إن المحب شكور
ترجمه: وقتی که گروه پرستوها بر من می گذشتند، گریستم و مثل منی، سزاوار گریستن ست.من به آن پرندگان گفتم:ای گروه پرستوها! آیا کسی هست ازشما که بالش را به من عاریه بدهد؟ باشد که با آن بال به سمت معشوقم پرواز کنم. پس هر پرستویی که بالش را به من عاریت ندهد، زندگی اش ناخوش و بالش شکسته باد و هر کدام که بالش را از سر احترام و تحیت به من ببخشد، من او را سپاس می گذارم. چرا که عاشق، سپاس گذار ست.

کی دفن کرده اید؟ کجا دفن کرده اید؟
آیا شناختید که را دفن کرده اید؟
این مرد، مرده با دم خود زنده می نمود
عیسی نبود آن که شما دفن کرده اید؟
او ناخدای کشتی طوفان نوح بود
مردم ! شما خدای مرا دفن کرده اید
...
...

از زیبایی خود آشفتند
هم را شکستند...

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد.من آیات ۱۲۳و ۱۲۴ سوره انعام را می خوانم. در ده ما تا بخواهی بزه کار زیاد شده است.من مانده ام یک ده، چند روباه می خواهد؟چند شغال و چند خروس و چند گوسفند و چند بز؟ من اما دنبال بزه کار بزرگ می گردم.همو که با خدعه، بزهای من را دزدیده است.بزهای بیچاره ی من...

امروز اول خرداد بود.حیف از این اردی بهشت که تمام شد. درآفتاب تموزی امروز، جاهای خوبی نرفتیم و چیز های خوبی ندیدیم و کارهای خوبی نکردیم. من فهمیدم دستکش انواعی دارد و استفاده هایی. مثلا دستکش گیلان.خرداد است دیگر چه می شود کرد؟ خرداد از خاکستر اردیبهشت متولد می شود .خرداد،زهدان تموز .بگذارید از رولان بارت نقل قولی کنم:
(داستانی از ذن:راهب پیری در اوج گرمای هوا خود را به خشک کردن قارچ ها مشغول می کند.«چرا نمی گذاری دیگران این کار را بکنند؟»«یک آدم دیگر که من نیست و من هم یک آدم دیگر نیستم.دیگری نمی تواند تجربه مرا داشته باشد.من باید تجربه خودم از خشک کردن قارچ ها خلق کنم.») من به گونه ای گریزناپذیر خودم هستم و همین است که مرا دیوانه کرده، من دیوانه ام چون پایدارم.
من نیز از بارت باید پیروی کنم: «من دیوانه ام چون پایدارم» اندکی ناپایدار باید بشوم اندکی عاقل.







