ساعتی مانده بود که مسافر تهران شوم.یکشنبه ۲۷ اردی بهشت.از اخبار شنیدم که شیخ، به آرزو هایش رسید.همان شیخ که با شیخ مفید تنها مشترکی درلفظ نبود.همان شیخ، که با مشایخ ثلاثه به کمالات همنهشت بود و به معانی همسنگ.شیخ هم چراغ بود هم انسان وهم مثل باران که از بیابان ملول نمی شود به زلالش، ملال می زدود.در این قحط سال دمشقی. در این روزگار بی باران.«ایها المرجی لقاک فی الممات.کل موت فیه لقیاک حیات.» شیخ اینک به آرزوهایش رسیده بود.

در سوره طه آیه ۱۲۰ از درخت جاودانگی سخن می رود. ونیز از پادشاهی آسیب ناپذیر. درخت جاودانگی و هم پادشاهی آسیب ناپذیر، آن قدر سکرآور اند که حتی تصورشان نیز، انسان را فیلسوف می کند.درخت جاودانگی کجا می روید؟ کی شکوفه می دهد؟ میوه ی آن به سیب می ماند یا انار؟ می بینید پرسش هایی از این دست زیاد اند.چند روز است که در باب درخت جاودانگی، زیاد مشاعره می شود و از پادشاهی آسیب ناپذیر می گویند.من یکی را دیدم خربزه می خورد و سخن می راند.شاید در گوش های او خوانده بودند:هل أدلک علی شجرة الخلد و ملک لا یبلی...دلالت ها زیاد شده است به برکت دلال ها.تا بخواهی گاف می بینی تا بخواهی دال.

امشب نیز می گویند قمر در عقرب است.چند دقیقه ای بیش نمانده است.من اما از اقتران قمر و عقرب خاطره ای بس شیرین دارم و دلم می خواهد همیشه قمر در عقرب باشد.امشب اندکی خسته ام.صبح در دانشگاه ناپرهیز کردم و چند گیگابایت صحبت کردم.فهمیدم سهم ما از دنیا هر جا باشیم همین است:«فک زدن». من امروز آن پسرک را در دانشگاه دیدم.لباس نارنجی پوشیده بود. من فهمیدم لباس ها بر لهجه انسان چه قدر تاثیر دارند.مثلا لباس های نارنجی، لهجه انسان را پرتقالی می کنند و لباس های زیتونی، لحن انسان ها را تلخ.یاد من باشد به رنگ لباس افراد خوب دقت کنم تا از لحن آن ها نیاشوبم.یاد من باشد برای آن دوستم لباس زردی بخرم تا تسر للناظرین باشد.امروز اتفاق دیگری نیز افتاد.سه نفر همزمان از من خواستند استاد راهنمای شان بشوم و من مزه امام بودن را زیر دندانم حس کردم.باور کنید حتی مزه اش نیز انسان را می آشوبد.مزه ها و مضمضمه ها.وقتی به خود آمدم دیدم لهجه ام چقدر شبیه امام ها شده است و نگاه کردم به لباسم.باز هم فهمیدم که لباس ها بر لهجه انسان ها چقدر تاثیر دارند.

دیروز، روز بزرگداشت شیخ صدوق بود. رضوان خدا بر او باد. اولین بار تازه جوانی پرشور بودم که شیخ -که خدایش شفا دهد- از خصال برایمان می خواند و من همیشه ابن بابویه را در سیمای او می دیدم.آن روز ها تصور من از شیخ و فقه این بود.دیری ست که خصال نخوانده ام.یادم هست سال ها پیش، از این کتاب حدیثی خواندم که روزی پیامبر زبیر را دیدند. از او پرسیدند: « این که در دست داری چیست؟ » گفت:«به».حضرتشان فرمودند: « به سه خاصیت دارد:... و بخیل را سخی می کند و...».من هنوز هم در این شگفتی هستم که چگونه بخل به خوردن میوه ای به سخاوت تبدیل می شود.یادم هست در خانه ما درخت به خوش باری بود.یک سال گل و میوه می داد و یک سال نه گل نه میوه. من از آن درخت به می چیدم و می خوردم.من به تجربه، صدق این حدیث را دریافته ام.کاش فرصتی باز آید دوباره خصال بخوانم.

در ظرف چشم های من.
بگذار تا بفهمم چرا می گویند:
«والقمر قدرناه منازل.»

امروز دوازده اردیبهشت بود. روز معلم.چند نفر به من اس.ام.اس زدند و تبریک گفتند.یک نفر هم تلفن زد و تبریک گفت و یک نفر با ایمیل.من هم به سه نفر تبریک گفتم.امروز هوا خیلی عالی بود.من کلاسم را خوب برگزار کردم.دانشجویان خوب گوش می کردند و برخلاف عادت مالوف اصلا چرت نمی زدند.به گمانم آن ها نیز روزی به من اس.ام.اس می کنند و روز معلم را تبریکم می گویند.امروز با یاسر در باره رساله ام گپ زدم و خیلی خوب بود و بعد با استاد راهنمایم.ولی یادم رفت روز معلم را تبریک بگویم. گاهی انسان روز ها را فراموش می کند و این عجیب نیست.انسان فرزند فراموشی است.شب،چند ساعتی مولاناخوانی کردم: ای سال! چه سالی تو! که از طالع خوبت. زافسانه ی پار و غم پیرار رهیدیم.


آن روز ها نیمه اردی بهشت به بعد، من بودم و آن درختان گلی که بعدها فهمیدم اسم عجیبی دارند: «مگنولیا». آن درختان، چه زیبایی کم نظیری داشتند و چه شکوهی. آن درختان، به درخت گل، هیچ شباهتی نداشتند و هنوز هم برایم رمزآلودگی گل های خوشبوی زیبایشان، خلسه آور ست. آن روز ها، من دزد مگنولیاهای تازه شکفته می شدم و آن ها را با زحمت می چیدم - ویک بار شاخه یکی را شکستم و هنوز هم شرمنده ام- و گاهی به دوستانم هدیه می کردم.من از دوازده سیزده درخت مگنولیای دانشگاه می دانم که کدام یک خوش بار است و کدام یک سترون.و هیچ گاه آن بامداد را فراموش نمی کنم که تا صبح بیدار بودم و پروپوزال رساله ام را می نوشتم در نسبت دمکراسی و بروکراسی...و خسته که می شدم قطعه «عشاق» شجریان را گوش می کردم: شبی که ماه مراد از افق طلوع کند...بود که پرتو نوری به بام ما افتد؟ ...آری.آن شب و آن درختان مگنولیا و من و رساله ام و رسالت. فرق من با موسی این بود که برادری نداشتم وگر نه درخت همان درخت بود و هوا همان هوا. و شاید صدا همان صدا.
این بار دور از من، آن درختان مگنولیا، پژمرده شده بودند.مهربانی های هردوسر این چنین ست.من روزی اگر باغبان شوم در دوازده گوشه از باغ زیتونم، مگنولیا می کارم و وقتی گل در آورد خوب می دانم به چه کسانی، هدیه شان کنم. حتما یکی را به آن استاد دانشگاه تهران می دهم و یکی را به آن نانوایی که نان های خوبی می پخت و یکی را به آن یکی و آن یکی و آن یکی...من همیشه آرزویم این بوده است که یازده برادر داشته باشم. إن عدة الشهور عند الله إثنی عشر شهرا.دوازده چه عدد رازآلودی ست.

این هفته دو روز تهران بودم. دوشنبه و سه شنبه.تهران رفتن پس از چند ماه. صبح ورود به دانشگاه علامه رفتم.استادم را دیدم و از او امضاء گرفتم.و استاد دیگرم را و از او هم. اما استاد سوم نبود و امضاء او افتاد برای فردا...رفتم و دو لیوان چای خریدم هر یک پانصد ریال. که این روزها، سکه های آن از پنج ریالی های قدیمی کوچکتر شده است.مرد فروشنده جای خود را به دخترکی داده بود که به همه مشتریان از جمله این بنده می گفت: نوش جان!. مشتری مداری در این ایران حالا از شعار فراتر رفته است.و این تغییرات شگرف قابل تحسین است. دانشکده اندکی عوض شده بود. اتاق های اساتید هم جابجا شده بودند. گرشاسبی هم رفته بود طبقه بالا...از آبدارخانه،فهرست تغییرات را جستم.از همه فرح بخش تر، عزل معاون پژوهشی دانشکده بود.این بار کلنگی بودن بروکراسی ایرانی به منفعت من افتاد.(مباد که به ضرر افتد!).نزدیکی های ساعت ۱۰ گواهی اشتغال به تحصیل تایپ شده بود. از آن خانم تایپیست به غایت خوش منش، آن را گرفتم به آن خانم اندکی خوش منش تر دادم تا امضاء کنند اما امضاء نهایی که به رئیس دانشکده راجع بود ماند برای فردا. امضاء.جامعه شناسی امضاء.روانشناسی امضاء.اقتصاد امضاء. زیبایی شناسی امضاء. نشانه شناسی امضاء. فهمیدم امضاء به عنوان یک واقعیت اجتماعی چه ابعاد فوق العاده پیچیده ای دارد.خدا را شکر توانستم طی دو روز امضاء ها را بگیرم.آن طرف در دانشگاه دیگرم، اردی بهشت به یمن امتحانات، اردی دوزخ شده بود. و بر چهره دانشجویان، گرد مسخ شدگی نشسته بود. و لو نشاء لمسخناهم علی مکانتهم را می شد در ناصیه آن ها دید زمانی که روی صندلی های امتحان در بحر سوالاتی غرق بودند سخت از سوالات نکیر و منکر.وقتی به سراغ دوست داشتنی های دانشگاه رفتم منظره خوبی ندیدم. حالم گرفته شد. فردا می نویسم چه دیدم.

«اردیبهشت، نامی از نام های خداوند ست
نام مهین او...شاید.»
دیو ها می گریزند
شعرها بی وزن می شوند
و من غزل غزل هایم را می گویم
«اردیبهشت، نامی از نام های خداوند.
نام مهین او.»

به افتخار حضور دوست گرمابه و گلستانم محسن.ص. و به یاد ساعات مباحثه فقه.
من به یک مشکل فقهی برخوردم.آیا در مساله ضراب الفحل بایست به مرسله صدوق ره از پیامبر اعتنا کرد؟روايت اين است، محمد بن علي بن الحسين ، قال نهي رسول الله صلي الله عليه وآله عن عسب الفحل، و هو اجرة الضراب. اگر ضراب الفحل مکروه باشد من با این همه گاو چه کنم؟ گاوهایی که همه از فحول هستند...

به بهانه اول اردی بهشت روز گرامیداشت سعدی.شاعر اخلاق و ادب.پیامبر غزل عاشقانه پارسی.او که در نظامیه،فقه خوانده بود...
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
بر که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم
چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست
شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هست
صنع را آیینهای باید که بر وی زنگ نیست
در زمانی دیگر انداز، ای که پندم میدهی
کاین زمانم گوش بر چنگست و دل در چنگ نیست
گر تو را کامی برآید دیر زود از وصل یار
بعد از آن نامت به رسوایی برآید ننگ نیست
سست پیمانا چرا کردی خلاف عقل و رای
صلح با دشمن اگر با دوستانت جنگ نیست
گر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباش
دوستان را جز به دیدار تو هیچ آهنگ نیست
ور به سنگ از صحبت خویشم برانی عاقبت
خود دلت بر من ببخشاید که آخر سنگ نیست
سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد
از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست







