تبليغاتX
بود و خواهد بود...

دیروز، کمتر موسیقی گوش دادم و حالم بد شد.از آن بنفشگی همیشگی دنیا خبری نبود. دیروز، دانشجوهای خوبم، از من چند سوال پرسیدند. مطمئن هستم آن ها نیز، حال شان بد بود. دیروز، کتابی از داگلاس نورث را با ذوقی تمام دانلود کردم اما ترجمه روسی کتاب بود نه اصل کتاب.من فهمیدم همیشه هم ما از روس ها جلوتر نیستیم.گاهی درست برعکس، آن ها پیش اند و ما پی.دیروز،تا ظهر همین طور بود.اتفاقات عجیب می افتاد.دوستم که برای دکتری تربیت مدرس می خواند آمد و از من سوالی پرسید.سوال سال های قبل بود.«شیر فروشی روزانه بین۲۰۰ تا ۵۰۰ کیلو شیر می تواند بفروشد.او شیر را کیلویی ۱۲۰۰ ریال می خرد و ۱۶۰۰ ریال می فروشد. در صورتی که شیری زیاد بیاید و فروش نرود، به دور ریخته می شود.تعیین کنید شیرفروش چند کیلو شیر بخرد تا سود او بیشینه(ماکسیمم) شود؟...».من مساله شیرفروش را حل کردم.ولی بهتر است شیر ها را دور نریزد.حالا شما مساله را با این فرض حل کنید.یا فرض کنید شیر پاستوریزه بوده. یا فله بوده تو یخچال نگهداری می شود.یا اصلا با این فرض که شیر تا دو روز فاسد نمی شود و می توان آن را فروخت...من به شیرفروشی علاقه مند شدم.از این به بعد می توانم به جای گوش دادن به موسیقی، مساله شیرفروشان را حل کنم.یا شیر بفروشم.راستی باید حواسم باشد قیمت آب چند است.رگرسیون قیمت آب و قیمت شیر، عجیب معنادار شده است این روزها.دیروز تا ظهر همین جور بود. بعد از ظهر اما دنیا دوباره بنفش شد.  


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:29  توسط  ح.ص.  | 

پرپر کنید مرا

در کشتن من زندگی هاست.

و از خونم، گندم می روید...

فی کل سنبلة مئة حبة.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:41  توسط  ح.ص.  | 
خدا تو را می کاشت

آب ها، شیرین می شدند

و من چند صبح بود که در مزرعه مجاور روییده بودم.

خدا تو را می رویاند

خاک ها، شاعر  می شدند

سلیمان، غزل غزل هایش را می سرود

و من به بلوغ رسیدم.

خدا همان خدای کشاورز ست نازنین !

***

أآنتم تزرعونه أم نحن الزارعون؟!

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:24  توسط  ح.ص.  | 

I am pain and you are pleasure.

I become you and you become me.

We are pain and pleasure.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط  ح.ص.  | 

What was said to the Rose

What was said to the rose that made it open

was said to me here in my chest.

What was told the cypress that made it strong

and straight, what was whispered the jasmine

so it is what it is, whatever made sugarcane

sweet; whatever was said to the inhabitants

of the town of Chigil in Turkestan that makes

them so handsome, whatever lets the pomegranate

flower blush like a human face, that is being

said to me now. I blush. Whatever put eloquence

in language, that’s happening here. The great

warehouse doors open; I fill with gratitude,

chewing a piece of sugarcane, in love with

the one to whom every that belongs!


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:18  توسط  ح.ص.  | 
باران زیبایی می آید...وقتی باران می آید، یاد خیلی ها می افتم. مثلا یاد مولانا.

آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم

ورتو بگویی ام که «نی» نی شکنم، شکر برم

آمده ام چو عقل و جان، از همه دیده ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشغله ی نظر برم

آمده ام که ره زنم. بر سر گنج شه زنم

آمده ام که زر برم. زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشاد تیر او، وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را:«گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند» گفت:« بلی، اگر برم»

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

وانکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او هم چو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت:« بخور! نمی خوری؟! پیش کس دگر برم»


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:39  توسط  ح.ص.  | 

       دیروز، از همان اول صبح، معلوم بود که می خواهد باران ببارد. یکی از خوبی های باران، این است که مقدمه ای دارد و متنی و مؤخره ای. درست به مانند یک کتاب. باران بهاری، آن هم در کویر، مثل یک رمان عاشقانه است.چه بوی خوبی دارد و چه آهنگ زیبایی و چه رنگ های گوناگون شور انگیزی.حتی بنفش. هنوز مقدمه بود که رفتیم گلدان بخریم.گلدان خریدن، حسی دارد کاملا متفاوت از گل خریدن و من مایلم که -به طریقت بوقلمون راسل- با اتکاء به تنها مشاهده دیروز، استقراء کنم که گلفروش ها، همه از گلدان فروش ها، بهتر اند و ماه تر اند. می گویند گلفروش ها، پیر نمی شوند.کاش، گلفروش بودم.اما من می گویم فروختن، انسان را پیر می کند و خریدن، پیرتر. تجارت، قرین سود و سودا ست.خدا در تقسیم تجارت بین من و بیل گیتز، عادلانه رفتار نکرده است. شاید هم کرده است. ظهر، متن باران بود. خفیف بود و شدید می شد. شدید بود و خفیف می شد. چه توالی شیرینی داشت و چه تکرار بی ملالی.خدا، گاهی در تکرار، طراوت و شوق و حیات قرار می دهد و گاهی چیزهای نا خوشایند. خدا نسبت به واژه تکرار نیز عادلانه رفتار نکرده است.باران می بارید و زیتون ها، زیر دست و پایش، دست و پا می زدند.چه سماعی می کردند در آن مستی خیس.هوای مدیترانه بود. من یاد مولانا افتادم. یاد مدیترانه.سوگند به اسم های لطیف و به رسم های لطیف و هر چه لطیف ست. حتی لطیفه های عاشقانه...خانه عمو، رفتیم. به خط خوبی نوشته بودند: کعبه هشتم دین، قبله ارباب یقین. گپ زدیم. وحید از تهران آمده بود با خانواده اش و پسرش. یاسمن، نقاشی هایش را یکی یکی نشانم داد. مهمانی خوبی بود.نیمه تمام رهایش کردیم چون خانواده از شیراز آمده بودند. رفته بودند عروسی پسر بالاخان. دو ساعت مانده بود به نیمه شب رفتیم کاروانسرای مشیر. گپ زدیم. من، خندیدم.چای خوردیم.از کوچه های بافت قدیم عبور کردیم تا رسیدم جلوی ملا اسماعیل. واندکی بعد میرچخماق.این اولین روز بهاری امسال بود. شب که شد من حضرت باران را، تا آستانه مشایعت کردم و کتابش را تا آخرین کلمه مؤخره خواندم.امروز روز خوبی بود. ولی طولانی می شود.همین قدرم بس.


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:45  توسط  ح.ص.  | 
من بودم و دوش آن بــت بنــــده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شـب را چــکـنم حـديـــث ما بود دراز
...

مولانا


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:42  توسط  ح.ص.  | 

چند روزی ست از آن عریانی سابق، درآمده ام. حالا بیشتر می توانم شجاع باشم و بیشتر می توانم شعر بگویم و بیشتر می توانم بفهمم جوراب شستن، چه کار خوبی ست. وهمچنین کارهای خوب دیگر را.چند روزی ست بهار آمده است به تقویم های رسمی و ساعت ها را جلو کشیده اند. من اما در بی زمانی محضی و البته شیرین و مسکری، غوطه ور شدم. غوطه وری برای بشر، همیشه با نوعی دریافت همراه بوده است. باید منتظر باشند که من نیز بانگی برآورم که «یافتم». چند روزی ست به مفاهیم نمی اندیشم. هیچ گاه این قدر سطحی نبوده ام. سطح و عمق، چه وسعت زیادی دارند که گاهی از مساحت ذهن «من» نیز خارج می شوند. چند روزی ست رنگ ها در چشمم، نوع دیگری شده اند. پیشتر به شدت آن ها می اندیشیدم و حالا به شدتشان و هم مدتشان. رنگ ها، حالا، کم کم دارم می فهمم عجیب ترین مخلوقات اند. رنگ ها، خالق نیز هستند. رنگ ها.رنگ ها. رنگ ها... احمد زحمت کشیده بود و برایم گلدانی گل آورده بود.مثل من که روز عقدش برایش گلدانی گل، برده بودم.گل های او طبیعی تر است و هم زیبا. سید هم آمده بود. سید با خودش هم گل آورده بود و هم گلستان. اسم گلی که احمد برایم آورده را بلد نیستم. فکر کنم خودش هم بلد نباشد.مادرم گفته است روزی یک لیوان آب می خواهد تا خشک نشود. چند روزی ست روزی یک لیوان آب، به این گل داده ایم. امروز، رفته بودیم امام زاده. نزدیک ظهر به میرچخماق رسیدیم. هیچ وقت فکر نمی کردم آبله ی پا این قدر درد ناک باشد.چند روزی ست مهمان های شهر زیاد شده اند. چند روز ست خورشید عمود تر می تابد...چند روزی ست از آن عریانی سابق، خبری نیست. آن ها، جامه هایند شما را و شما جامه اید آن ها را.


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:32  توسط  ح.ص.  |