نو شدم و سال نو شود. مبارک شدم و عید مبارک شد. زمانه ی دانه بود گذشته است حالا جوانه باید بود. چه خوب می شد انسان را اگر به جای خاک از گیاه می آفریدند. گیاهان چه غریزه ی سبز زیبایی دارند. آن وقت، آرزویم شاید این بود که کاش از درخت زیتون، دستم می آفریدند و کاش روز قیامت، مانند یک نخل برانگیخته می شدم.نو شدم و سال نو شد.نو شدنی که با همه ی نو شدن ها، فرق داشت.دیروز، شاید بیش از دو ساعت به غروب نمانده بود که مسافرت، آغاز شد. مسافرت از خود. مسافرت.چه ریشه عجیبی دارد مسافرت. س.ف.ر.
نو شدم و سال نو آمد...

امروز هفدهم ربیع المولود است. روزی که ارزش اسطوره ای اش، برای من خیلی زیاد است. مخصوصا از سالی که با درختان دانشگاه امام صادق علیه السلام، زلفی گره زدم و از آن به بعد تا توانستم به چراندن چشم مشغول شدم. چشمم حالا رمقی گرفته است اما هنوز آن قدر ها که من میخواهم فربه نشده است. به نظر من، چشم هر چقدر هم که فربه شود باز هم لاغر است.چشمی که میخواهد ناظر به شتر باشد لااقل باید به اندازه منظور الیه خود، قوتی داشته باشد.افلاینظرون الی الابل...من هنوز هم دنبال یکی هستم که چشم های فربهی داشته باشد آن وقت حتما از او خواهم پرسید روزی چند ساعت چه کار کنم که مثل او شوم. گاهی احساس می کنم چشمم درد گرفته است. یاد همان ابلهی می افتم که چشمش درد گرفته بود و پیش بیطار رفت و سعدی حکایتش را در گلستان آورده است. گاهی هم احساس می کنم همان بیطار هستم. گاهی هم احساس می کنم سعدی هستم.در هفدهم ربیع المولود، یاد چشمم می افتم.و جمله آن فیلسوف یادم می افتد که:«فکر نکن! نگاه کن!».
بچران چشم خود ای جامه به خود پیچیده !
که به دیدار تو، نی، نامه به خود پیچیده
پدران، سنگ به بدکاره اماره زنان
پسران، جوشن لوامه به خود پیچیده
به تو گفتند که شب. اندکی از شب. بر خیز !
بتکان عقل خود ای جامه به خود پیچیده!

نهم ربیع، واجد هرمنوتیک شیرینی ست.من از اصحاب نهم ربیع، خاطراتی دارم و آن ها را، قابل مطالعه می دانم. امروز ۱۷ اسفند ۱۳۸۷بود و نهم ربیع الاول۱۴۳۰. منجمان می گویند چند روز دیگر قمر در عقرب می شود و ده روز دیگر قمر از عقرب خارج می شود. منجمان چقدر انسان های بزرگی هست اند. آن ها نیز چون اصحاب نهم ربیع قابل مطالعه اند. چه شب نهم ربیع خوبی بود آن سال. احمد و محسن حتما یادشان هست.امروز نهم ربیع بود و شیرینی هرمنوتیک آن، بیشتر شد. رنگ خون انسان ها با هم فرق می کند و چه اشتباه بزرگی است که خون ها همگون و همسان انگاشته شوند.نمی دانم که چرا می گویند: السن بالسن و الجروح قصاص. البته من با قصاص موافقم.امروز، نهم ربیع بود.نهم ربیع، تفسیرهای شیرینی دارد.
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو...

حاضرم در پروژه ای مردم شناختی-جامعه شناختی ثابت کنم، قمشه ای ها و نجف آبادی ها، خیلی خاص اند.اولین برخورد من با مصصطفی عظیمی بر سر همکاری در یک مأموریت نسبتا نظامی بود که زمان آن به شبی زمستانی در سال ۱۳۸۱ بر می گردد و مکان آن اتاق متروکه ۵۱۱ بود.مصطفی، اهل قمشه است و دست خودش نیست که این قدر انسان با ذوقی ست. او -برخلاف بنده- در ناصیه خود، طول موج فقاهت را ندارد اما درست مثل من، درختان سیب دانشگاه امام صادق علیه السلام را دوست دارد.من با مصطفی، کلی پشت بلوک ۹ قدم زده ایم و از کناره غربی آن -که زیتون کاری کرده اند- ، عبور کرده ایم.چندین بار با هم بستنی خورده ایم.یک بار که گرسنه بودم از بوفه برایم ساندویج خرید. از این که با هم به ریش امثال استفن راس و جان هال و انتونی ساندرز و... بخندیم هنوز هم لذت می بریم...
حالابه تقویم ما - که احسن تقویم هاست- بهار آمده است و او در این زمان خجسته فال، قایق اش را به دریا می اندازد تا به اتفاق مسافر همراهش به شهری برسند پشت دریاها. همیشه، برایش دعا می کنم.من، به پاس همدلی های مومنانه و یکرنگی های کمیابش می خواستم برایش غزلی فاخر بگویم که نشد. امیدوارم کمتر به صورت این کلمات و بیشتر به ماده ی آن ها، التفات کند و باز امیدوارم حالا به یمن این بهار به توصیه ی پیامبر -صلی الله علیه وسلم- رخت هایش را بکند وتن در معرض وزش نسیم های جان پرور قرار دهد. عجله ام برای نوشتن این مطلب، این بود. قول می دهم شعر را تکمیل کنم بلطفه و کرمه.
اینک بهار...
جامه به تن کردنت مباد...!
شولای شرم فاصله، پیراهنت مباد
مانند کوزه ای که بغل کرده آب را
جز دست پاک آینه بر گردنت مباد
یادم نمی رود که برایت دعا کنم
«جز طفلکان شادی و شور و شراب و شعر
هرگز مباد ساکن کویت کسی دگر.
از کوچه های ابری طهران فرار کن
جز قمشه های سبز خدا، برزنت مباد ! »

معمولا مبحث تنقیح مناط در فقه را با این داستان توضیح می دهند:
جاء أعرابی و قال:«یا رسول الله! هلکت.». قال صلی الله علیه و آله:«ماذا صنعت؟».قال:«وقعت علی أهلی یوم رمضان.».قال صلی الله علیه وآله:«أعتق الرقبة.»
اگر می شد مسائلم را می پرسیدمت
آن وقت، پاسخ هایت نقل می شد
سینه به سینه
حیف که أهلی ندارم...

خواستم مطلبی که به مناسبت اول اسفند نوشته بودم را اینجا نیز بنویسم. دریغ کردم که بدعت حدیث نفس گذارم. غزلی از مولوی بلخی را هدیه می کنم.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. بادا که به برکت این غزل قدسی، چراغ دل شویم و قوت پرواز و پر و پای ما باز آید. الهی آمین.
نگفتمت:«مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا، چشمه ی حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم»؟
نگفتمت که:« به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم»؟
نگفتمت که:« منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم»؟
نگفتمت که:«چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر وپات منم»؟
نگفتمت که:« تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش وگرمی هوات منم»؟
نگفتمت که: صفت های زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه ی صفات منم»؟
نگفتمت که:« مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی جهات منم»؟
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگرخدا صفتی دان که کدخدات منم






