تبليغاتX
بود و خواهد بود...

این روزها، حال خوشی دارم.آن قدر خوش که خداوند را به خاطر موهبت خود سانسوری، سپاس فراوان میگذارم.دوستم عباس -که دلم برایش به تنگی چشم حسودان شده است- این را خوب فهمیده است.اما من نیز چون سعدی میسرم نیست که سر عشق بپوشم. آن روز، وقتی به کلاس وارد شدم، شاعرانگی دوران دبیرستانم را دوباره حس کردم. دوران قبل از دانشگاه. دانشگاهی که در آن فقه خواندم و حالا دلم برای درختان سیبش تنگ شده است.دو مطلب اخیرم - خنده خدا و خاطره -  در کمتر از دو ساعت به ذهنم رسید و مطلب دیگری هم هست که بعدا می نویسم.بلطفه و کرمه.

این روزها به کلمات عجیب برخورد میکنم و چیزهای عجیبی به ذهنم میرسد.مثلا دیروز خیلی به یاد آقای م.م. بودم. استاد زبان انگلیسی و درس هایی که خاص او بود و کلاس هایش. هنوز هم می میرم برای یک لحظه اش. دیروز، قطعه ای را به زبان اصلی برایش سرودم. اما فکر نمی کنم که حالاحالا ها از این ماجرا خبر دار شود....(البته عبارت اولش ملهم از ابن عربی هست: بارخدایا، مرا از دریای اسماء نجات ده! این عبارت از محی الدین هست. با اجازه از جناب ایشان.)

این روزها خدا کند هیچ وقت تمام نشود...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:51  توسط  ح.ص.  | 

Development

From the ocean of the names

.Chivalrously, I delivered you

You were the scion of the Lord

.The seeds of beauty

I planted you and implanted you

.In the soil of my soul

Like a favourit theme

...There, You' ve been developed

And now, you are the Socred Tree I'm paring your fruit


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:45  توسط  ح.ص.  | 
پلکم ،کبوترانه، پریدن گرفته است

چشمم، هوای تازه ی دیدن گرفته است

اشکم، دوباره رنگ لبت را به خود گرفت

شبنم، خیال خام چکیدن گرفته است

من در کنار چشمه کمین کرده ام ولی...

آهوی تشنه کام، رمیدن گرفته است

دستم، نگاه کن که خداوند خواهش است

پایم، ببین که درد دویدن گرفته است

شاید خدا، دوباره به من خنده می کند

شاید نسیم، قصد وزیدن گرفته است...

مانند چشم آینه.

مانند پلک آب.

قلبم، میان سینه، تپیدن گرفته است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:30  توسط  ح.ص.  | 
 

بغداد و بلخ و سامره اش را به من سپرد.

خندید...رفت.

خاطره اش را به من سپرد.

سودای دوست،چشم دلم را سپید کرد.

شاعر به لطف

باصره اش را به من سپرد.

من با قمر، مقامره کردم مقام را

وقتی مدار دایره اش را به من سپرد.

وقتی دعای جامعه می خواند و می گریست

لبخندهای شاعره اش را به من سپرد.

تا رنج های قوم خدا را دوا کند

عیسا بمرد.

باکره اش را به من سپرد.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:50  توسط  ح.ص.  |