بی والی نمی ماند.
آری... زمین از آسمان خالی نمی ماند.
ققنوس شب های پر از مهتاب هرمزگان!
شولای دیباج تو خاکسترنخواهد شد.
مازندران شعر هایم بی تو می خشکد.
دشت غزل های مرا شالی نمی ماند.
حالی نمی ماند...
حالی نمی ماند.

که دل سودای برغم تاختن دارد.
و سر اندر خم چوگان زلفش باختن دارد.
همیشه آسیابان!
دشت گندم دست بوس تو.
همیشه داس ابروی تو در شب آختن دارد.
بیا! دستار و دستم را. بیندازم. بر افشانم
که این افشاندنش باید که آن انداختن دارد.

هیچ کس قدر تو را آینه! نشناخته است.
دین خود را به این شهر نپرداخته است.
سرزمینی که خدایان تو را پاس نداشت
شک ندارم که به بی شرمی خود ساخته است.
کاروانی که شبش قافله سالار بمرد
اینک از شهر سرآسیمه برون تاخته است.
نیست یک مرد که مردش بتوان نام نهاد
ماه یک لحظه نتابیده و جان باخته است.

در جاذبه آسمانیت
به بی وزنی می افتد.

کنار جاده بیروت. سیب لبنانی
دمشق عشق پر از عندلیب لبنانی
به گوش می رسد از مرزهای فلسطین
صدای دخترکان نجیب لبنانی
جذام شهر دوا می شود سحرگاهان
به دست پاک مسیحا طبیب لبنانی

یک سجده آب و سجده دیگر دوباره آب
گلدسته خواب خواب و خرابات خواب خواب
آن شب امین آیه آیا رسیده بود
تا هل اتای سبز دگر را کند کتاب
آن شب کویر سوره والطور خوانده بود
موسای عشق بود و ملاقات آفتاب
در می شکست و پنجره ها بسته می شدند
ساقی خراب باده و سقا خراب آب.

اگر چه دیده مهتاب داشت ابراهیم
ستاره را به تماشا گماشت ابراهیم
اگر چه دشت دلش بیکرانه بی پایان
درو به جز گل و ریحان نکاشت ابراهیم
سپیده رفت و خدا ناپدید ناپیدا
صدای پای خدا را نگاشت ابراهیم
به پاس عصمت از دست رفته این شهر
تبر به دوش بزرگان گذاشت ابراهیم
***
دل بیچاره من صید دو چشمان تو شد
ترسم از آن که خبر دیر به صیاد رسد
یوسفم در ته آن چاه زنخدان مگرم
کاروان سر زلف تو فریاد رسد
س.ز.

اي رشك بهار مردمانت
شايسته آفرين آب اند
شن هاي به لب رسيده جانت
سرگرم شکوفه ها، زمینت
لبریز ستاره، آسمانت
خورشيد طلوع كرده انگار
از گردنه های آستانت
شاید که بهار خفته باشد
در بستر رود باستانت
وقتی که انار می سرودند
آبانِ لبانِ کودکانت
شاید که نسیم همنوا بود
با شاعره نماز خوانت:
نوشيده تمام شوكران را
مردان و زنان رازدانت
جاويد تمام روزگاران
روزان وشبان جاودانت

گلدسته ! در سجاده هامان شرك روئيده است
از كوچه مان مهتاب يك عمر است كوچيده است
آيينه ! ما را رند آري رند بنمايان
رندي كه دلقش سوخته زنار پوشيده است
گلدسته ! باور كن كه ما خواندن نمي دانيم
لختي تلاوت كن كتابي را كه پوسيده است
آيينه ! از بيروت تا بيروت جاري شو
كآنجا فلسطين از عطش كافور نوشيده است
گلدسته ! گل در آتش ومهتاب خاكستر
در صحن مسجد چشمه نمرود جوشيده است

شب بود و ترانه هاي باران
والليل اذا سجاي باران
شب بود و كوير بود و مهتاب
مي خواند غزل براي باران
صبح است و كوير سجده هايم
باراني هل اتاي باران
درد است و دوا ندارد اين درد
جز جام جهان نماي باران
هر دل كه نبوده آسماني
كي بوده در او هواي باران







